مکتوبات
نشسته اي همان جاي
هميشگي توي خودت سيگار هم نمي
كشي حتا از راه مي
رسم سر ساعت با همان عطر
هميشگي همان چشم
ها همان پوتين
هاي گلي كه حساسيت داري باز هم بدون
چتر با همان بيني
سرخ شده از سرما بي دستكش يك چيزي شده
باز يك چيزي توي
چشم هات كه نه چاي ليواني
من به راه است و نه از آغوشت
سر در مي آورم سر در نمي آورم از اين زخم ها
كه مثل خوره روح ات را در با همان پوتين
هاي گلي به خيابان
برمي گردم بي صدا باران خودش را از
آسمان دار مي زند (آمل- 7 شهريور 1389) عکس: طلیعه/ سیدنی _ ایستگاه قطار لیندفیلد، 27 مارس 2011
کنار پنجره ی هواپیما نشسته ام خیره به شب که روی اقیانوس هند به ناگهان گم شد و ستاره هایی که پشت سر جا ماند دور می شوم آنقدر که می خورم به ته دنیا حالا ته دنیا زیر باران یکریز ایستاده خیره به زنی که احساس سرما می کند که بزرگ تر شده حجم تنهاییش هیچ ربطی هم به تخت خواب ها ندارد توی تخت خواب های دو نفره هم انگار همیشه تنهایی سیدنی- 4 جون 2011 هميشه وقت
براي خوابيدن هست پشت رل پشت چراغ پشت ميز پشت بام پشت خميازه
هاي ظهر تابستان پشت سطر سطر
شعرهاي من حتا فقط بگذار
تمام شود هي دود نكن هي تند تند
طول و عرض اين خانه ي خلوت را توي ذهن من
نكوب نگران نباش اين كلمات بيش از اين
توان نگه داشتن ات را ندارد بگذار تمام
شود اين روزها اين شب ها به هر كجا كه
برسد به گلو به استخوان به اين تخت
خواب دو نفره ي بزرگ نمي رسد اما راست مي گفتي هميشه وقت ... وقت رفتن فقط
در را آهسته ببند آمل_خرداد 1389

